مـ ـحـرم مـاه پـ ـیـروزی خـون بــر شمشـیر
محرم آمدست و بوی خون های سرخ ریخته شده شهدای مظلوم عاشورا به مشام می خورد ...
اسـ ـرا کـ ـوچـ ـولـ ـو
قـ ـربـ ـانـ ـی بـ ـرای اسـ ـرا خـ ـانـ ـوم
اینم تصویری از قربانی برای اسرا کوچولو دایی جون من این گوسفنده برای قربانی تو خریده بودم عکس اون روز رو گم کرده بودم امروز بین عکس پیدا کردم گذاشتم تو وب امیدوارم همیشه سلامت باشی ...
دو مـ ـاهـ ـگـ ـی اسـ ـرا کـ ـوچـ ـولـ ـو
سلام به اسرا کوچولو شکلات دایی دایی جون اذرماه هم از راه رسید حالا تو شدی دوماهه رفته رفته داری خانومی میشی برای خودت ههههه ایشاالله همیشه سلامت باشی دایی جون از طریق این وبلاگ دوماهگیتو بهت تبریک میگم ولی شرمنده عکسی از دوماهگی تو ندارم به مامانی گفتم برام MMSکنه که بذارم تو وبلاگ هروقت فرستاده میذارم تو وب دوستت دارم شکلات دایی بوس برم زنگ بزم به بهت دوماهگیتو تبریک بگم شکلات جونم ...
گـ ـریـ ـه هـ ـایی امـ ـیر کـ ـوچـ ـولـ ـو
سلام امیر کوچولو تو الان 20روز به دنیا اومدی ولی همش گریه میکنی شب روز برات فرقی نداره در روز فقط 4 ساعت میخوابی مامانی هم بهت میگه توروخدا بخواب اخه شب روز نداره بهت نمیگه امیر بهت میگه جوجه هههههههههه ولی دیروز به نامزدت زنگ زده بودیم خاله گفت اسرا خوب شده دیگه گریه نمیکنه وای چقدر دلم برای اسرا تنگ شده الهی دایی فداش بشه که الان تو کاشون خوابیده یه خبر برای خواهرزاده های گلم دایی جون دوماه دیگه میره سربازی ایشاالله روزی که امیر بره سربازی الهی دایی فدایی شما بشه دوستتون دارم دوستتون دارم ...
خـ ـاطـ ـرات خـ ـوب بـ ـا تـ ـو بـ ـودن
سلام امیر کوچولو بازم اومدم با یه خاطره دیگه دایی جون تو دیشب اونقدر گریه کردی که مامانی وبابایی تا صبح بیدار بودن الان هم که دارم اینوخاطررو مینویسم داری گریه میکنی الهی دایی فدای اون گریه هات بره نمیدونم شما نی نی ها چرا روزها میخوابید وشبا بیدارید اسرا هم مثل تو بود راستی گفتم اسرا خان دایی با زن دایی رفته بودن جمکران ازاونجا هم رفتتن خونه نامزدت ههههههه نگران نباش به خان دایی گفتم از نامزدت عکس بگیره بذارم تووبلاگ کنار عکس تو راستی یه چیز دیگه دوروزپیش تو اولین مهمونی زندگیتو رفتی خونه خان دایی یه چیز دیگه که الان یادم افتاد بذار بگم من قول دادبودم روز تولد شما برای شما دستبند بخرم ولی شما...
عــ ـکـ ـس امــ ـ ـیـر جــ ـون
اینم یه عکس از امیر کوچولو ...
بـی خوابی دایـی از گـریـه اسـراکـوچولـو
سلام اسراکوچولو بازم مینویسم با کوله باری از دلتنگی یه چیزی یادم افتاد گفتم بنویسم چندروز بعده عروسی خان دایی بود که همه فرش های خونه رو داده بودیم قالیشویی مجبور شدیم همه تو یه اتاق بخوابیم ولی تو نذاشتی تا صبح بخوابیم اینقدر گریه کردی که من مجبور شدم برم اشپزخونه بخوابم اینم شاهکاری بود از شما بزرگ شدی حتما بخون فدات بشم شکلات دایی ...
عـ ـيد قـ ـربـ ـان مـ ـبارك
نگارا عيد قربان است، قربانت شوم يا نه؟ نگفتي يك دمي آيا كه مهمانت شوم يا نه؟ براي طوف كويت، جامه احرام بربستم گداي دوره گرد گوشه خوانت شوم يا نه؟ ...





