امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 15 سال و 3 روز سن داره

امیرمحمدواسراکوچولو

قـ ـربـ ـانـ ـی بـ ـرای اسـ ـرا خـ ـانـ ـوم

  اینم تصویری از قربانی برای اسرا کوچولو دایی جون من این گوسفنده برای قربانی تو خریده بودم  عکس اون روز رو گم کرده بودم امروز بین عکس پیدا کردم گذاشتم تو وب امیدوارم همیشه سلامت باشی   ...
2 آذر 1390

دو مـ ـاهـ ـگـ ـی اسـ ـرا کـ ـوچـ ـولـ ـو

سلام به اسرا کوچولو شکلات دایی دایی جون اذرماه هم از راه رسید حالا تو شدی دوماهه رفته رفته داری خانومی میشی برای خودت ههههه ایشاالله همیشه سلامت باشی دایی جون از طریق این وبلاگ دوماهگیتو بهت تبریک میگم ولی شرمنده عکسی از دوماهگی تو ندارم به مامانی گفتم برام MMSکنه که بذارم تو وبلاگ هروقت فرستاده میذارم تو وب دوستت دارم شکلات دایی بوس برم زنگ بزم به بهت دوماهگیتو  تبریک بگم شکلات جونم   ...
1 آذر 1390

گـ ـریـ ـه هـ ـایی امـ ـیر کـ ـوچـ ـولـ ـو

 سلام امیر کوچولو تو الان 20روز به دنیا اومدی ولی همش گریه میکنی شب روز  برات فرقی نداره  در روز فقط 4 ساعت میخوابی مامانی هم بهت میگه توروخدا بخواب اخه شب روز نداره بهت نمیگه امیر بهت میگه جوجه هههههههههه ولی دیروز به نامزدت زنگ زده بودیم خاله گفت اسرا خوب شده دیگه گریه نمیکنه وای چقدر دلم برای اسرا تنگ شده الهی دایی فداش بشه که الان تو کاشون خوابیده یه خبر برای خواهرزاده های گلم دایی جون دوماه دیگه میره سربازی ایشاالله روزی که امیر بره سربازی الهی دایی فدایی شما بشه دوستتون دارم             دوستتون دارم     ...
30 آبان 1390

خـ ـاطـ ـرات خـ ـوب بـ ـا تـ ـو بـ ـودن

سلام امیر کوچولو بازم اومدم با یه خاطره دیگه دایی جون تو دیشب اونقدر گریه کردی که مامانی وبابایی تا صبح بیدار بودن     الان هم که دارم اینوخاطررو مینویسم داری گریه میکنی الهی دایی فدای اون گریه هات بره  نمیدونم شما نی نی ها چرا روزها میخوابید وشبا بیدارید اسرا هم مثل تو بود راستی گفتم اسرا خان دایی با زن دایی رفته بودن جمکران ازاونجا هم رفتتن خونه نامزدت ههههههه نگران نباش به خان دایی گفتم از نامزدت عکس بگیره بذارم تووبلاگ کنار عکس تو راستی  یه چیز دیگه دوروزپیش تو اولین مهمونی زندگیتو رفتی خونه خان دایی یه چیز دیگه که الان یادم افتاد بذار بگم  من قول دادبودم روز تولد شما برای شما دستبند بخرم  ولی شما...
27 آبان 1390

بـی خوابی دایـی از گـریـه اسـراکـوچولـو

سلام اسراکوچولو بازم مینویسم با کوله باری از دلتنگی یه چیزی یادم افتاد گفتم بنویسم چندروز بعده عروسی خان دایی بود که همه فرش های خونه رو داده بودیم قالیشویی مجبور شدیم همه تو یه اتاق بخوابیم ولی تو نذاشتی تا صبح بخوابیم اینقدر گریه کردی که من مجبور شدم برم اشپزخونه بخوابم اینم شاهکاری بود از شما بزرگ شدی حتما بخون فدات بشم شکلات دایی ...
21 آبان 1390

عـ ـيد قـ ـربـ ـان مـ ـبارك

نگارا عيد قربان است، قربانت شوم يا نه؟                                                      نگفتي يك دمي آيا كه مهمانت شوم يا نه؟ براي طوف كويت، جامه احرام بربستم                                                     گداي دوره گرد گوشه خوانت شوم يا نه؟                               ...
16 آبان 1390